خرید بک لینک
هر کجا ویران بود آن جا امید گنج هست گنج حق را می نجویی در دل ویران چرا بی ترازو هیچ بازاری ندیدم در جهان جمله موزونند عالم نبودش میزان چرا گیرم این خربندگان خود بار سرگین می کشند این سواران باز می مانند از میدان چرا هر ترانه اولی دارد دلا و آخری بس کن آخر این ترانه نیستش پایان چرا 142 دولتی همسایه شد همسایگان را الصلا زین سپس باخود نماند بوالعلی و بوالعلا عاقبت از مشرق جان تیغ زد چون آفتاب آن که جان می جست او را در خلاء و در ملا آن ز دور آتش نماید چون روی نوری بود همچنان که آتش موسی برای ابتلا الصلا پروانه جانان قصد آن آتش کنید چون بلی گفتید اول درروید اندر بلا چون سمندر در میان آتشش باشد مقام هر که دارد در دل و جان این چنین شوق و ولا 143 دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را گفتمش خدمت رسان از من تو آن مه پاره را سجده کردم گفتم این سجده بدان خورشید بر کو به تابش زر کند مر سنگ های خاره را سینه خود باز کردم زخم ها بنمودمش گفتمش از من خبر ده دلبر خون خواره را سو به سو گشتم که تا طفل دلم خامش شود طفل خسپد چون بجنباند کسی گهواره را طفل دل را شیر ده ما را ز گردش وارهان ای تو چاره کرده هر دم صد چو من بیچاره را شهر وصلت بوده است آخر ز اول جای دل چند داری در غریبی این دل آواره را من خمش کردم ولیکن از پی دفع خمار ساقی عشاق گردان نرگس خماره را 144 عقل دریابد تو را یا عشق یا جان صفا لوح محفوظت شناسد یا ملایک بر سما جبرئیلت خواب بیند یا مسیحا یا کلیم چرخ شاید جای تو یا سدره ها یا منتها طور موسی بارها خون گشت در سودای عشق کز خداوند شمس دین افتد به طور اندر صدا پر در پر بافته رشک احد گرد رخش جان احمد نعره زن از شوق او واشوقنا غیرت و رشک خدا آتش زند اندر دو کون گر سر مویی ز حسنش بی حجاب آید به ما از ورای صد هزاران پرده حسنش تافته نعره ها در جان فتاده مرحبا شه مرحبا سجده تبریز را خم درشده سرو سهی غاشیه تبریز را برداشته جان سها 145 ای وصالت یک زمان بوده فراقت سال ها ای به زودی بار کرده بر شتر احمال ها شب شد و درچین ز هجران رخ چون آفتاب درفتاده در شب تاریک بس زلزال ها چون همی رفتی به سکته حیرتی حیران بدم چشم باز و من خموش و می شد آن اقبال ها ور نه سکته بخت بودی مر مرا خود آن زمان چهره خون آلود کردی بردریدی شال ها بر سر ره جان و صد جان در شفاعت پیش تو در زمان قربان بکردی خود چه باشد مال ها تا بگشتی در شب تاریک ز آتش نال ها تا چو احوال قیامت دیده شد اهوال ها تا بدیدی دل عذابی گونه گونه در فراق سنگ خون گرید اگر زان بشنود احوال ها قدها چون تیر بوده گشته در هجران کمان اشک خون آلود گشت و جمله دل ها دال ها چون درستی و تمامی شاه تبریزی بدید در صف نقصان نشست است از حیا مثقال ها از برای جان پاک نورپاش مه وشت ای خداوند شمس دین تا نشکنی آمال ها از مقال گوهرین بحر بی پایان تو لعل گشته سنگ ها و ملک گشته حال ها حال های کاملانی کان ورای قال هاست شرمسار از فر و تاب آن نوادر قال ها ذره های خاک هامون گر بیابد بوی او هر یکی عنقا شود تا برگشاید بال ها

برچسب: نویسنده: reza تاريخ: دوشنبه 30 ارديبهشت 1392 ساعت: 15:14

صفحه بندی